تبليغاتX
قرآن مصور - روایت 49 : طی این مرحله بی همرهی خضر مکن ... ظلمات است بترس از خطر گمراهی/ حافظ

آیات۶۰ الی۸۲ سوره کهف ، داستان موسی و خضر:

و یاد کن هنگامی را که موسی به جوان [خدمتگزار] خود گفت : من دست از طلب برندارم تا به مجمع البحرین [محل برخورد آن دو دریا] برسم یا قرنها عمر در طلب بگذارنم [در هر حال می روم تا برای تحصیل دانش بیشتر ، عبد صالح حق را بیابم] /۶۰/ پس چون به آن مجمع البحرین رسیدند ماهی خود را [که برای خوردن فراهم کرده بودند] فراموش کردند. آن ماهی راه به دریا برگرفت و رفت /۶۱/ وقتی [از آنجا] گذشتند ، موسی به آن جوان گفت : غذای صبحگاهی مان را بیاور که از این سفرمان سختی بسیار دیدیم /۶۲/ [جوان] گفت : در نظر داری آنجا که بر سر سنگی جای گرفتیم ، من آنجا ماهی را فراموش کردم و شیطان از یادم برد و شگفت آنکه ماهی راه دریا را گرفت و رفت /۶۳/ موسی گفت : آنجا [جای فراموش کردن ماهی] همان مقصدی است که ما در طلب آنیم. پس با پی گرفتن جای پای خود [از راهی که آمده بودند] به آنجا برگشتند /۶۴/ پس بنده ای از بندگان مارا یافتند که او را نزد خود رحمتی داده و از پیشگاه خود علم لدنی[دانشی ویژه] آموختیم /۶۵/ موسی به او [خضر] گفت : آیا اگر من تبعیت و خدمت تو کنم ، از آنچه به تو آموخته اند [علم لدنی] مرا مایه ی رشدی خواهی آموخت؟ /۶۶/ [خضر] گفت : [ای موسی] تو هرگز نمی توانی با من صبر پیشه کنی /۶۷/ و چگونه می توانی بر چیزی که به آن آگاهی [علم] نداری شکیبایی ورزی؟ /۶۸/ [موسی] گفت : اگر خدا بخواهد مرا شکیبا خواهی یافت و هرگز در هیچ امری با تو مخالفت نخواهم کرد /۶۹/ [خضر] گفت : اگر دنبال من آمدی ، از هیچ چیز از من نپرس تا خودم درباره [حقيقت آن] با تو سخن آغاز كنم/۷۰/ پس هر دو به راه افتادند تا وقتي كه در كشتي سوار شدند. [خضر] شكافي در كشتي ايجاد كرد. [موسي] گفت : كشتي را شكستي تا سرنشينانش را غرق كني؟؟؟ به راستي كه كاري بسيار زشت كردي/۷۱/ [خضر] گفت : [اي موسی] آيا نگفتم كه تو هرگز نمي تواني به همراهي من صبور باشي؟/۷۲/ [موسی] گفت : مرا به خاطر آنچه از ياد بردم مواخذه نكن و در كارم به من سخت نگير/۷۳/ پس هر دو به راه افتادند تا به پسري برخوردند. [خضر] او را كشت. [موسی] گفت : آيا آدم بي گناهي را بدون آنكه كسي را كشته باشد ، كشتي؟؟؟ به راستي كه كار بسيار ناپسندي كردي./۷۴/ [خضر] گفت : [اي موسی] آيا نگفتم كه تو هرگز نمي تواني به همراهي من صبور باشي؟/۷۵/ [موسی] گفت : اگر بعد از اين چيزي از تو پرسيدم ، ديگر با من مصاحبت نكن كه دليل موجهي براي جداشدن از من داري/۷۶/ پس هر دو به راه افتادند تا هنگامي كه به شهري رسيدند و از مردمش طلب غذا كردند. مردم از اطعام و مهمان كردن آنها ، خودداري نمودند. پس در آن شهر ديواري ديدند كه نزديك به فرو ريختن بود. [خضر] به استحكام آن پرداخت[تا فرو نريزد]. [موسی] گفت : بايد براي زحمت تعمير آن ديوار ، مزدي مي گرفتي/۷۷/ [خضر] گفت : [اي موسی] ، [با] اين [حرفت] زمان جدايي من و تو فرارسيد و من اكنون تو را به كارهايي كه نتوانستي بر آن صبوري كني ، آگاه مي سازم/۷۸/ اما در مورد آن كشتي؛ صاحبش بي نواياني بودند كه [با آن] در دريا كار مي كردند و در برابرشان پادشاهي بود كه هر كشتي سالم و بي عيبي را غاصبانه تصرف مي كرد. پس خواستم آن را معيوبش كنم [تا به دست آن ستمگر نرسد]/۷۹/ اما  آن پسر؛ پدر و مادرش مومن بودند پس ترسيدم كه آن دو را [در آينده] به طغيان و كفر بكشاند/۸۰/پس خواستيم پروردگارشان ، به جاي او فرزندي پاك تر و مهربان تر به آنها عطا نمايند/۸۱/ و اما آن ديوار؛ زيرش گنجي متعلق به دو نوجوان يتيم در اين شهر بود. پدرشان مردي شايسته بود پس پروردگارت خواست كه آن دو يتيم به حد رشد رسند تا به لطف خدا خودشان گنج شان را بيرون آورند؛ و من اين كارها را از پيش خود انجام ندادم. 

تو نمي تواني بر همراهي من صبوري كني...

ذَلِكَ تَأْوِيلُ مَا لَمْ تَسْطِع عَّلَيْهِ صَبْرًا (کهف/۸۲/)

اين است تفسير و باطن كارهايي كه تو نتوانستي بر آنها صبر كني


 همه ی این قصه طولانی را نقل کردم که آخرش بگویم :

۱- می بینی ؟ همه ی موسی ها بعد از گم کردن ماهی هایشان همین قدر نا آرام و ناصبور می شوند. این زمین تا دلت بخواهد پر است از موسی ها و ماهی های گمشده......ماهی هایی که خدا به دست خودش به تو می دهد تا گم شان کنی. تو فکر می کنی چیزی به دست بیاید که بیارزد به این گم کردن ها؟؟؟ اگر باشد ، حاضر می شوی صبورانه  ماهی ات را گم کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ »

ماهي...

 فَلاَ تَكُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرِينَ (یونس/۹۴/)

پس از تردیدکنندگان مباش

۲- حرف دوم : گيرم كه عمر نوح داشته باشيم اما مگر من ، تو و هزار موسای دیگر ، علم خضر و دانش لقمان را داریم تا حکمت آنچه را که اتفاق افتاده است در همین، همین، درست همين لحظه از زندگی بفهميم؟ چند سال بلاتكليف و پرحسرت بنشينيم و فكر كنيم به کشف حکمت گذشته ها ، خاطره ها و اتفاق هایی كه افتاده است ، خوبست؟؟؟ .. مي ترسم از اينكه ناگهان چقدر زود ، دير شود! نگرانم. می ترسم از اینکه .. باور کن ناگهان ، خیلی زودتر از یک چشم بر هم زدن دیر می شود!! حكمت کار و بارش را اگر بخواهد به ما مي دهد ، بيا زياد مصر نباشیم براي گرفتنش ( كجاست آقای حسيننژاد كه كلي حظ وافر ببرد از اين من يشاء ها و بگوید آی... ) :

 يُؤتِي الْحِكْمَةَ مَن يَشَاء (بقره/۲۶۹/)

حكمت را به هر كس بخواهد مي دهد

به هر كه بخواهد..

۳- حرف سوم : چه فرق مي كند آنچه اتفاق مي افتد از سر چيست.. همه ما ته ِته ِ دلمان ... در عمق ِ باطن ضمیر ناخودآگاه مان .. آن انتها که همه ی رنگ ها سفید می شوند .. آنجا كه با رنگ ارغواني عشق می تپد.. همانجا كه وقتي سعي مي كنيم اندكي خوب باشيم بوی خوب یک دشت پر از رز در آن می پیچد ... خوب ِ خوب حس می کنیم که تاویل همه ی اتفاق ها ، "خواست" اوست ... حتي پيامبر خدا هم... چه برسد به من و تو ...!

ته ته دلمان خوب خوب حس مي كنيم...

 قُل لاَّ أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعًا وَلاَ ضَرًّا

إِلاَّ مَا شَاء اللّهُ

وَلَوْ كُنتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لاَسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ

وَمَا مَسَّنِيَ السُّوءُ (اعراف /۱۸۸/)

[ ای پیامبر به مردم ] بگو : من قدرتِ [ جلب ِ] نفع و [ دفع ِ] زيانى را از خود ندارم

جز آنچه خدا خواهد

و اگر غيب مي  دانستم ، يقيناً براى خود ازهر خيرى ، فراوان فراهم مي  كردم

و هيچ گزند وآسيبى به من نمي  رسيد

۴- حرف چهارم : اصلا بيا و فكر كن هیچ حکمتی در کار نیست. ما ماهي هاي زندگي مان را از سر غفلت خودمان یا دیگران از دست داده ايم... اگر چه ته این حرف که «حتما حكمتی دارد» دلداري خوبي است اينجا ، اما نمي شود كه آدم خودش را گول بزند!! ببينم؟ گيرم كه غفلت كرده ايم. پايش می ایستیم. نکند هی نشسته ایم و برای ماهی های از دست رفته زندگی مان غصه می خوریم؟؟؟ بیا همین راه را برگردیم. من حتم دارم خدا مي خواهد چيزهايي نشانمان بدهد. خدا مي خواهد چيزهايي نشانمان بدهد. این راه پر است از نشانه هایی كه منتظر ماست.. نشانه هایی برای امتحان كردن، بزرگ شدن، ظرفیت دیدن، پخته شدن یا هر چه اسمش را بگذاری ... آخر می دانی کوچکی به مزاج روح نمی سازد به گمانم. تو چه می گویی؟

نشانه هاي راه منتظر ماست

۵- حرف پنجم : کم کم دارم به این نتیجه می رسم که از سر حكمت باشد يا غفلت ، فرقي نمي كند. « دنیا پرده ی یکی مانده به آخر است » نازنین. صبوري بر پيشاني زندگي ما نوشته شده است از ازل. بیا بی تحملی نکنیم و تا آخر این نمایش ساكت بنشینیم. یادم بیانداز که این همیشه یادم باشد. بیا این جمله همیشه یادمان باشد. بيا به جاي شمارش از دست داده ها و ردیف کردن حسرت ها به از دست نداده ها ، پيدا شده ها ..... و اصلا مگر خودت يادم نداده اي كه هميشه بايد جلوي چشمم باشد : 

پس كدامين نعمت هاي پروردگارتان را انكار مي كنيد؟؟؟؟

۶- حرف ششم : اين ها همه را گفتم اما توي گلويم مي ماند اگر نگويم : با امشب چند ماهي مي شود هي  از حكمت می نویسم و هي خط مي زنم.. انگار هر چه بيشتر فكر مي كنم بي فايده تر است. عصاي بوعلي به دستم داده اي و مرا به راه ابوريحان مي فرستي خوش انصاف ؟؟؟از کلاس اولی ها که مشق های سخت و پر مشقت نمی خواهند آخر! حكمت ، عصاي ما مثلا عاقل هاست كه رضا و تسليم را  «تاتي تاتي» ياد مي گيریم. توی حوضچه ی آب سرد که نمی شود به یکباره پرید! اصلا من نمي دانم تو چرا اداي عالم ها را در مي آوري ، عشقي ؟؟؟ عاشق دليل نمي خواهد. پرچم دارد. لب بسته! تسليم! بي چون و چرا اگر نتواند ، اندكي چون و چرا مي كند و بعد تسليم! منوی زندگی آزاد است همانگونه که لا اکراه فی الدین... انتخاب کنیم. پرچم ابوریحان ؟؟ یا عصای بوعلی؟؟ 

لاف عشق و

گله از يار ؟؟؟ ......................

دعا می کنم هيچ كس مستحق هجران نباشد!

إِذْ قَالَ لَهُ رَبُّهُ : أَسْلِمْ

قَالَ : أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعَالَمِينَ (بقره /۱۳۱)

[ و ياد كنيد ] هنگامي كه پروردگارش به او فرمود : تسلیم باش.

گفت : به پروردگار جهانیان تسلیم شدم.

خدا براي من كافيست و مومنان به او توكل مي كنند...

+ نوشته شده توسط فهیمه / ت در سه شنبه 1385/12/22 و ساعت 8:41 قبل از ظهر |