تبليغاتX
قرآن مصور

                                           موضوع : آیات ۲۰-۱۸ سوره یوسف

                                              چاه

وَجَآؤُوا عَلَى قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ / قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنفُسُكُمْ أَمْرًا 

فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَاللّهُ الْمُسْتَعَانُ عَلَى مَا تَصِفُونَ «18»

وَجَاءتْ سَيَّارَةٌ / فَأَرْسَلُواْ وَارِدَهُمْ / فَأَدْلَى دَلْوَهُ / قَالَ يَا بُشْرَى هَـذَا غُلاَمٌ 

وَأَسَرُّوهُ بِضَاعَةً / وَاللّهُ عَلِيمٌ بِمَا يَعْمَلُونَ «19»

وَشَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَرَاهِمَ مَعْدُودَةٍ / وَكَانُواْ فِيهِ مِنَ الزَّاهِدِينَ «20»

و خونى دروغين بر پيراهنش آوردند / [يعقوب] گفت : چنين نيست كه مي  گوييد ، بلكه نفس شما كارى [ زشت را ] در نظرتان آراست / در اين حال صبرى نيكو باید و باید از خدا یاری خواست به آنچه شما [از وضع يوسف ] شرح ميدهيد « 18» / و كاروانى آمد / پس مامور آب را فرستادند / او دلوش را به چاه انداخت / و صدا زد : مژده ! غلامی [پسر جوانی] یافته ام ! / و او را به عنوان كالا [ى تجارت]پنهان كردند / و خدا به آنچه مي خواستند انجام دهند ، دانا بود. « 19» / و او را به بهاي ناچيز چند درهم فروختند / و خود را [نسبت به فروش او ] بى رغبت نشان دادند « 20» /


                                            نکته های راوی:

۱-قصه یوسف ، بهترین قصه قرآن است .. و اینکه چرا در این شب بزرگ*به سراغ احسن القصص میروم خود حکایتی است وام گرفته از عزیزی ...و اینکه چرا از این قصه ی سراسر زیبا ، به سراغ تلخ ترین جایش...؟

*((تفاسیر متفاوتی از معنای کلمه «قدر» شده است که محکم ترین آن ، می گوید شب قدر يعنى شب بزرگ و با عظمت. چنانکه کلمه «قدر» در قرآن نیز به معناى منزلت و بزرگى خداوند آمده است و به طور نمونه این آیه روایت می شود : ما قدروا الله حق قدره یعنی آنها عظمت خداوند را نشناختند))

۲- نفس ، شیطان یا هر چه مسبب اش باشد ، این موقعیت که «زشت ، در نظر زیبا جلوه می کند و چه بسا زیبا ، در نظر زشت جلوه کند» ، موقعیتی نیست که تنها منحصر به برادران کینه توز یوسف باشد. پزشکان می گویند اولین و مهمترین بخش درمان ، تشخیص درست بیماری است. بله ، مهم است که آدم بتواند احساساتش را غربال کند و بد و خوب را از میانشان تشخیص بدهد. به نظرم « وجدان » ابزار خوبی است برای این غربال. این تصور مرا یاد فیلم اغما می اندازد. در قسمتی که امشب پخش شد دیالوگی بین دکتر جراح و شیطان اتفاق افتاد. شیطان به دکتر ، دلداری بسیاری داد تا بابت چند دروغی که از سر مصلحت گفته است ناراحت نباشد و خودش را درگیر قوانین حاکم بر رفتارهای عوام الناس نکند. دکتر در پاسخ به شیطان ، جمله ی زیبا و معناداری گفت : پس چرا هنوز وجدانم بابت این دروغ ها ناراحت است؟

۳- یعقوب حدس روشنی از تمامی قصه ، حسادت ها و دروغ هایش دارد. اما در این موقعیت نیکوترین کار را «صبر» می داند. قابل تشبیه نیست اما یاد گرفته ام هر چه را که می خوانم ، چیزی از آن نصیبم شود. این است که به خود اجازه می دهم ، خود را در موقعیت مشابه یعقوب محک بزنم. در موقعیتی که مثلا می دانم اطرافم چه می گذرد و حق با کیست و ناحق با کیست.. اما هر چه بگویم فعلا کاری از پیش نمی رود ... صبوری می کنم یا مثل طبل تو خالی ، غوغاگری؟؟ زمانه ، صبوری به ما نیاموخته است انگار !

۴- چاه ، طبیعت تاریک و متروک و پر از وهمی دارد. چاهی که یوسف را در آن انداختند می تواند در وجود هر یک از ما آدم ها باشد. اما حتی تاریک ترین ، متروک ترین و پر وهم ترین وجه آدمی ، از گذار رحمت خدا دور نیست. در نا امیدی بسی امید است و پایان شب سیاه این چاه ها ، یوسف سپید روی زیبایی است.

۵- با این لفافی که گاه و بیگاه پیش چشمانمان می آید ، از کجا معلوم که ارزش واقعی هر چیز همان باشد که می بینیم؟ جز بیرنگ « خلوص » ، هر رنگ و لفاف دیگری اگر باشد کار خراب می شود.  خواستم بروم و چند معنا از خلوص پیدا کنم و برای خودم و شما بیاورم. ترجیح دادم به جای آنکه بگویم خلوص چه است و چه نیست ، بگویم : کافی است به فکرها و حرکات بچه های دو سه ساله اطراف مان هنگام بازی نگاه کنیم. خلوص چیزی است که در بچه ها تا دلت بخواهد فراوان است.

۶- خیالت نباشد عزیز. دلت که خانه مهر باشد ، بگذار تو را به غلامی ببرند. عزیز مصر که هیچ ، عزیز جهان می شوی.

من یوسف توام

چاه در چاه ...کنعان و مصر و...

تو یوسف منی

در چشمهام!

۷- و اجازه می خواهم تا یک اشاره هر چند بی ربط به قصه یوسف :

مدرسه که بودیم فکر می کردیم هر چه جواب سوال های امتحانی را طولانی تر  و کلمه ها را درشت تر بنویسیم ، معلم نمره بیشتری می دهد! انگار ، حالا هم چندان فرقی نکرده است. آن وقت ها پیمانه مان « وجب » بود و حالا که مثلا بزرگتر شده ایم ، « دور » ! یک دور ختم قرآن در عرض یک ماه ! یک دور ختم دعای 4350 کلمه ای جوشن کبیر ( که پر است از اسماء و صفات الهی که فهمیدن هر یک ، حداقل چندین ساعت فکر کردن می طلبد ) در عرض یک یا دو ساعت از شب قدر!

نمی دانم... تا کی می خواهیم به این بده بستان های کیلویی با خدا ادامه دهیم؟! تا کی می خواهیم به اسلام محمد ، تنها از زاویه ای که برای ما راحت تر است نگاه کنیم؟! تا کی می خواهیم یک جمله را ((مثلا آنکه : سودمندترین مردم کسی است که برای دیگران نفعی داشته باشد یا اینکه : عبادت به جز خدمت خلق نیست )) هم مثل بقیه جملات ، طوطی وار بخوانیم و رد شویم و تغییری ( نه موقتی و یک شبه بلکه تحولی که در مغز و استخوان تفکرات یک عمر زندگی مان جای بگیرد ) در فردا و فرداهای ما رخ ندهد ؟تا کی می خواهیم جایی برای « فکر ، خرد و اندیشه » در کنار رفتارهای دینی مان نگذاریم؟تا کی می خواهیم از دین داری مان تنها اسم و رسمی باقی بماند نه ماحصل و نتیجه ای؟ تا کی می خواهیم عالم بی عمل و زنبور بی عسل.....؟ کاش برای یک بار هم که شده به خودمان بیاییم از خلال بیهوشی این حال « طوطی وار » که به خورد عقاید و رفتارهای مان رفته است! نخواهیم که شب قدر برای ما ، شبی باشد که جوشن کبیرش را یکساعته به اتمام برسانیم و فردای آن ، حال های خوبی که دست داده است را یادمان برود. کاش می فهمیدیم که دین ، کار کیلو و چپه نیست! ظریف ظریف است..به ظرافت همین داستانک واقعی:

عصا زنان از پله ها بالا آمد. دور تا دور مسجد پر بود از پیر و جوانی که زودتر از او برای خواندن جوشن کبیر آمده بودند. با این کمردرد نمی توانست وسط مسجد بنشیند. کمی اطراف را نگاه کرد و با حسرت به خانه بازگشت . آن شب ، برای هیچکدام از آنها که عصای او را دیدند و ستونی برای تکیه تعارف اش نکردند، ((قدر)) نبود !

+ نوشته شده توسط فهیمه / ت در دوشنبه 1386/07/09 و ساعت 8:40 بعد از ظهر |