و اشک نمی گذارد بیشتر حرف بزنی... می گویی دنیا پیش چشم آدم خیلی حقیر می شود وقتی به تو می گویند برایت سلام و تحیتی فرستاده اند از جانب معصوم آنان ... و اشک نمی گذارد بیشتر گوش بدهم. راستش من ، عطر ملایمی از بهشت را از حاشیه باران خورده ی دلگویه های تو حس کردم و لرزیدم...
می بینی؟ چه عشقی می کنند آدمهایت ، با همین رد پنهان و کوچک سلام ها... تحسین ها ... تقدیرها... نه اینکه بگویم آنان واسطه های کوچکی هستند اما دارم فکر می کنم تا آن زمان که پرده بیافتد چه ها شود ... یادم باشد آگهی بدهم به تمام دلنامه های زندگی ام با او که : خدایا من به دستان بیدار ِ تو برای اینکه خوابم نبرد اینجا ، نیازمندم.

اللّهُ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشَاء
وَيَقَدِرُ
وَفَرِحُواْ بِالْحَيَاةِ الدُّنْيَا
وَمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا فِي الآخِرَةِ إِلاَّ مَتَاعٌ
خدا روزى را براى هر كس كه بخواهد ، وسعت مي دهد
و براى هر كس كه بخواهد ، تنگ مي گيرد.
و به زندگى دنيا شادمان شدند ،
در حالى كه زندگى دنيا در برابر آخرت ، جز متاعى ناچيز نيست.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خواب هیچ اقیانوس حقیری
پلک پنجره هواپیما را
تر نمی کند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
زیرنویس: غریبه نیستی اما کاش می شد لحظه هایمان همیشه به هشیاری خلوت بلند پشت پنجره ی هواپیماها باشد...آن بالاها دیگر فرقی نمی کند آدم ها ، مغازه ها ، خانه ها ، کارخانه ها...سرجمع همه شان ... اصلا تو بگو مورچه ها! خنده دار است...اصلا پنجره هواپیما شاید ریشخندی است به حقارت این اقیانوس ها.. دارم فکر می کنم دنیا از آن ارتفاعی که خدا هست شاید همین یک مورچه هم نباشد!!!!


